یک > یه بار الهه نوشته بود، توی نروژ باباش نامه نوشته به مدرسه و بهش اجازه داده اند توی فلان اتاق مدرسه نماز بخونه. حالا هر بار که می خوام توی اتاقمون نماز بخونم به هزاران مسئله فکر می کنم و اینکه چه فکری می کن و گاهی میام خونه می خونم، گاهی قبل ناهار می رم مسجد و اونجا هم چون روحانی استخدام شده و پول می گیره باید جماعت نخونم! عمیقا از این شکاف ها خسته ام. از اینکه بچه آینده ام به مدرسه ای بره که خروجیش بشه بچه های الان می ترسم. همکارهایی که ذهنشون روزانه با محتوای اینستا پر می شه و نه ساکت می شینن و نه حاضرن با ماها کاری نداشته باشن، خسته ام می کنن. برگردیم به جمله اول من اگه تلاش می کردم شاید الان نروژ بودم و شاید این دغدغه ها رو کم تر داشتم و یا حتی برام قابل قبول تر و تحمل تر می بودن. عجیب نیست؟
دو> امروز آرایشگر گفت بذار یه دور دیگه کوتاه کنم و من توی رودربایستی موندم و با شرم گفتم کوتاه کن در حالی که خودش پیشنهاد داده بود و البته کلی عذاب وجدان داشتم که اذیتش کردم. برای اولین بار شجاعت این رو پیدا کردم که به این فکر کنم که این مشکل از کجا میاد؟ از والدینم؟ از مادربزرگ و پدر بزرگم؟ ریشه هاش به همچین جایی می رسه انگار. نمی تونم شفاف ببینم چیه ولی می دونم مربوط به اونه و باعث سازگاری سمی و بیش از حدم می شه تا کسی رو اذیت نکنم و در واقع زحمت ندم ! حتی اگه خودم اذیتم بشم و وظیفه اون شخصه.
سه > مشکل دیگه ای که با همکارام دارم جز مشکلی که بالا گفتم اینه که من عمدتا نشسته ام یه گوشه ماستم رو می خورم و این ها به من کار دارن! به زندگی و رفتارهای کاملا شخصیم ها . یعنی باید چیکار کنم تا متوجه بشن نمی خوام باهاشون ارتباط داشته باشم دیگه؟
چهار > چند روز قبل داشتم کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی رو می خوندم و ماموران پهلوی رو مغول خطاب می کرد، چون به کتاب هاش که ممنوعه بودن حمله می کردن. روز بعدش آقای کاف داشت به دوستش می گفت فرض کن مغول حمله کرده، منظورش با حکومت فعلی بود.
جالبه که ما قرنی رو به این گذروندیم که مغول بیاریم و مغول ببریم.
یه جای کار نمی لنگه؟