آدم کم کم می فهمه که حرف و عمل چقدر اختلاف ممکنه داشته باشن. مثلا اون کسی که بهت می گه زیاد چایی نخور برات ضرر داره، همون کسیه که انواع ضررها رو بهت تحمیل کرده و اصلا بحثش این نیست که چایی برات ضرر داره، بحثش کنترل توعه. در واقع رئیست می خواد در هر سطحی کنترلت کنه، نه فقط تو رو بلکه حتی خانواده اش رو و وقتی نمی تونه سطوح مختلف و راه های مختلف رو امتحان می کنه. حالا وقتی شما اون داستان بالا رو به تنهایی بدونین می گید چه رئیس مهربون و دلسوزی ولی برای منی که پیوستگی ماجراها رو کنار هم می ذارم اینطور نیست و می دونم هر حرفش چه معنی می ده، شاید یه وقت هایی هم ندونم و فریب بخورم نه درباره این شخص بلکه درباره هر شخصی. یا مثلا یک نفر بگه دوستت هستم ولی هی که نگاه می کنی می بینی فقط یه بده بستون در جریان بوده، اونم در سطح بسیار پایین. یه نفر ممکنه چندین بار و چندین سال بگه برای تپش قلبت دکتر چرا دکتر نمی ری ولی بخشی از عوامل همون فشار و استرس به قلبت باشه. این ها رو گفتم که بگم قاتلین ما گاهی دایه های مهربان تر از مادر نماهایی هستند که حتی خود ما هم باورشون می کنیم و یهویی به خودمون میام و میبینیم چی شد؟ عمرمون، احساساتمون، پولمون، شادیمون، انگیزه هامون و... رو جایی خرج کردیم که تلف شده.