دایه های مهربان تر از مادر...

آدم کم کم می فهمه که حرف و عمل چقدر اختلاف ممکنه داشته باشن. مثلا اون کسی که بهت می گه زیاد چایی نخور برات ضرر داره، همون کسیه که انواع ضررها رو بهت تحمیل کرده و اصلا بحثش این نیست که چایی برات ضرر داره، بحثش کنترل توعه. در واقع رئیست می خواد در هر سطحی کنترلت کنه، نه فقط تو رو بلکه حتی خانواده اش رو و وقتی نمی تونه سطوح مختلف و راه های مختلف رو امتحان می کنه. حالا وقتی شما اون داستان بالا رو به تنهایی بدونین می گید چه رئیس مهربون و دلسوزی ولی برای منی که پیوستگی ماجراها رو کنار هم می ذارم اینطور نیست و می دونم هر حرفش چه معنی می ده، شاید یه وقت هایی هم ندونم و فریب بخورم نه درباره این شخص بلکه درباره هر شخصی. یا مثلا یک نفر بگه دوستت هستم ولی هی که نگاه می کنی می بینی فقط یه بده بستون در جریان بوده، اونم در سطح بسیار پایین. یه نفر ممکنه چندین بار و چندین سال بگه برای تپش قلبت دکتر چرا دکتر نمی ری ولی بخشی از عوامل همون فشار و استرس به قلبت باشه. این ها رو گفتم که بگم قاتلین ما گاهی دایه های مهربان تر از مادر نماهایی هستند که حتی خود ما هم باورشون می کنیم و یهویی به خودمون میام و می‌بینیم چی شد؟ عمرمون، احساساتمون، پولمون، شادیمون، انگیزه هامون و... رو جایی خرج کردیم که تلف شده.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۱:۰۲ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

قورباغه آبپز شده...

امروز رفتم شرکت و اونقدرها خسته بودم که کاری نکردم تقریبا. نمی دونم واقعا این روند خستگیم قراره تا کجا پیش بره ولی باید نذارم ترفند قورباغه آبپز شده روم جواب بده، شاید هم... 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۰۰:۱۲ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

ارزش افزوده

داشت با یه نفر درباره ازدواج صحبت می کرد، یکی از جملاتش به عنوان بهترین معیاری هست که می شه برای ازدواج داشت. 

"آیا اون شخص چیزی به شما اضافه می کنه یا نه؟"

مثلا آرامشی که الان ندارین، نمی دونم پیشرفتی که الان ندارین و هر چیزی که به ذهنتون می رسه در هر بخش و بعدی. اگه چیزی اضافه می کنه شاید بشه گفت ازدواج موفق خواهد بود چون بالاخره یه ارزش افزوده ای برای هر کدومتون ایجاد شده. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۱:۱۴ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

تعطیلات اجباری تا استارت آپ...

یک> از چهارشنبه تا الان نرفتم سرکار! شرکت ما هم همیشه عقبه و به جای هفته قبل این هفته گفته نیروها 50 درصد باشن. منم فردا و چهارشنبه می رم. یه طورایی هم حوصله تعطیلات رو نداشتم و دارم دیوونه می شم.

 

دو> شناخت آدم ها واقعا سخته! من فکر می کردم توی این کار خوبم ولی حالا می بینم افتضاحم. افتضاح تر از چیزی که فکرش رو می کردم. شاید همین تجربه های نه صرفا عاطفی و بیش تر اجتماعی باعث شده از ازدواج بترسم.

 

سه> حدودا چند وقت قبل از قطعی اینترنت یکم به خودم استراحت داده بودم و تا الان ادامه داره ، چون عملا نمی تونستم کاری بکنم. حالا نمی دونم کجای کار بودم اصلا.

 

چهار > جدیدا بی دلیل تپش قلب می گیرم و این نشون می ده اوضاع اصلا خوب نیست و فشار زیادی رومه. 

 

پنج> دو سال قبل زرافه می گفت تو فلان طور هستی و من می گفتم نه! و بله دوستان من دقیقا فلان طورم. با وجود اینکه تا چند وقت قبل هم این رو نمی پذیرفتم. 

 

شش> چند وقت قبل یه پروژه استارت آپی رو شروع کردم و تا یه جایی پیش رفتم و خوب بود. بعدش کم کم رهاش کردم. اصلا نمی دونم واقعا به کجا می رسه ولی دوست دارم تا جایی که می تونم روش کار کنم ولی تمرکز کافی ندارم و اینکه اولویتم نیست انگار. 

 

شماها چه خبر؟ 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۱۱ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

در نکوهش از دست دادن ها و سوگ...

مادربزرگم دو تا از بچه هاش رو یعنی دایی و خاله ام رو از دست داده، هر دو جوان بودند، داییم بیست و چند سالش بود و خاله ام چهل و چند ساله. آدم ها وقتی کسی رو از دست می دن، دوباره به حالت سابق بر نمی گردن! اون شور و سر زندگی رو از دست می دن! فلانی پسرش زنده است ولی انگار از دستش داده! کارهای درمانش رو حوصله نداره و انجام نمی ده! این هم از اثرات از دست دادنه.

 آدم ها گاهی خودشون رو هم از دست می دن! اصلا گاهی وقت ها ما تحت یه سری فشار مجبوریم خودمون رو فدا کنیم! این از دست دادن خود رو ولی کسی به رسمیت نمی شناسه. گاهی خودمون هم متوجه نیستیم که چی رو از دست دادیم ولی یه چیزی نیست انگار! 

از دست دادن ها به اینطور جایی ختم نمی شن! گستردگی از دست دادن ها به شکست های عاطفی و روابط اجتماعی و احساس به محیط و مکان و... هر چیزی که فکرش رو بکنید می رسه. 

حالا می خوام درباره سوگ بگم! در روزگاری زندگی می کنیم که سوگ روزانه شده! لااقل برای من روزانه شده! سوگ باید تمام می شد؟ 

اصلا از مزایای سوگ مگه این نبود که سوگواری کنیم و بعدش تسکین و آرامش باشه ولی نیست.

شاید سوگ اون کارایی خودش رو از دست داده برام؟ 

 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۴ ساعت ۲۱:۳۷ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

از نروژ تا مغول ها!

یک > یه بار الهه نوشته بود، توی نروژ باباش نامه نوشته به مدرسه و بهش اجازه داده اند توی فلان اتاق مدرسه نماز بخونه. حالا هر بار که می خوام توی اتاقمون نماز بخونم به هزاران مسئله فکر می کنم و اینکه چه فکری می کن و گاهی میام خونه می خونم، گاهی قبل ناهار می رم مسجد و اونجا هم چون روحانی استخدام شده و پول می گیره باید جماعت نخونم! عمیقا از این شکاف ها خسته ام. از اینکه بچه آینده ام به مدرسه ای بره که خروجیش بشه بچه های الان می ترسم. همکارهایی که ذهنشون روزانه با محتوای اینستا پر می شه و نه ساکت می شینن و نه حاضرن با ماها کاری نداشته باشن، خسته ام می کنن. برگردیم به جمله اول من اگه تلاش می کردم شاید الان نروژ بودم و شاید این دغدغه ها رو کم تر داشتم و یا حتی برام قابل قبول تر و تحمل تر می بودن. عجیب نیست؟ 

 

دو> امروز آرایشگر گفت بذار یه دور دیگه کوتاه کنم و من توی رودربایستی موندم و با شرم گفتم کوتاه کن در حالی که خودش پیشنهاد داده بود و البته کلی عذاب وجدان داشتم که اذیتش کردم. برای اولین بار شجاعت این رو پیدا کردم که به این فکر کنم که این مشکل از کجا میاد؟ از والدینم؟ از مادربزرگ و پدر بزرگم؟ ریشه هاش به همچین جایی می رسه انگار. نمی تونم شفاف ببینم چیه ولی می دونم مربوط به اونه و باعث سازگاری سمی و بیش از حدم می شه تا کسی رو اذیت نکنم و در واقع زحمت ندم ! حتی اگه خودم اذیتم بشم و وظیفه اون شخصه. 

 

سه > مشکل دیگه ای که با همکارام دارم جز مشکلی که بالا گفتم اینه که من عمدتا نشسته ام یه گوشه ماستم رو می خورم و این ها به من کار دارن! به زندگی و رفتارهای کاملا شخصیم ها . یعنی باید چیکار کنم تا متوجه بشن نمی خوام باهاشون ارتباط داشته باشم دیگه؟ 

 

 

چهار > چند روز قبل داشتم کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی رو می خوندم و ماموران پهلوی رو مغول خطاب می کرد، چون به کتاب هاش که ممنوعه بودن حمله می کردن. روز بعدش آقای کاف داشت به دوستش می گفت فرض کن مغول حمله کرده، منظورش با حکومت فعلی بود. 

جالبه که ما قرنی رو به این گذروندیم که مغول بیاریم و مغول ببریم. 

یه جای کار نمی لنگه؟ 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ۲۷ دی ۱۴۰۴ ساعت ۲۲:۰۴ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

ازدواج

اینکه ازدواج هیچ فرمول مشخصی نداره و حتی نیت ها و قصد ها هم در موفقیتش موثر نیستن، ترسناکه. یعنی شما ممکنه به هر نیتی ازدواج کنید ( مثلا از لج دیگران) و خوب بشه یا بد. انگار ورودی ها اونقدرها هم به خروجی ها مرتبط نیستن و ما تصادفی ترین حالت ممکن رو داریم. اینطور که مثلا اگه ورودی یک باشه خروجی می تونه از یک تا 100 باشه و اگه ورودی 100 باشه باز خروجی می تونه هر کدوم از اون ها باشه. چیکار می شه کرد واقعا؟ 

 

+ نوشته شده در جمعه ۲۷ دی ۱۴۰۴ ساعت ۰۹:۳۴ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

تغییر

آدم وقتی یکم سنش بالاتر می ره، با خودش می گه نه ببین تغییر در موارد اساسی زندگی اونقدرها هم خوب نیست، ترس های عجیبی هم سراغش میاد مثلا اگه مریض شدی چی؟ پول نداری ها. 

اصلا تو کار یدی بلد نیستی اگه کار پیدا نکردی چی؟

اصلا مگه چه مشکلی هست؟ من نمی دونم مشکل دقیقا کجاست! شاید هم واقعا اینطوری حل نشه و همینجا با تغییراتی بتونم زندگی بهتری داشته باشم.

البته این حرف ها رو چهار سال قبل هم زدم و تا الان اوضاع مثل همون قبله. شاید رفتن از این خونه کمک کنه! شاید هم نکنه ولی می دونم بعدش اگه خوشحال نباشم برای مهاجرت دیره. 

 

یه چیزی که جدیدا بهش پی بردم اینه که آدم ها خیلی دوست دارن دیگران رو تغییر بدن، انگار اون ژن پیامبر زادگی رو از آدم (پیامبر) همه به ارث برده باشن. بعد ماها که پتانسیل تغییر داریم برای این ها هدف های خوبی هستیم و حالا بیا و از خودت مراقبت کن در برابرش ن. عملا گاهی کم میارم. بله من نصیحت پذیرم ولی نه از تو. دارم حرف هات رو با احترام گوش می دم و می خوام تموم بشه بره خب. 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۸:۵۹ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

داستان عجیب

اعتقاداتم سست شده بود، سست تر از همیشه. یک شکست خورده به تمام معنا بودم! از لحاظ کاری به سختی روزگار می گذرونم. بعد از اربعین بود و یا همون موقع ها. مریض بودم و نمی شد برم اصلا. البته مصمم هم نبودم و سال بعدش رفتم. همون موقع ها یعنی پاییز 401 خانمی توی کانالش گفته بود چله زیارت عاشورا و تقدیمش به فلان شهید جواب می ده. در سخت ترین شرایط اون سال از سر ناچاری خوندم و جواب داد...من موندم و کلی سوال که چی شد اصلا؟ چطوری آخه.... 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۴ ساعت ۲۲:۰۳ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

جاده سازی

روزهای سختی رو می گذرونم در تمام ابعاد زندگی ولی اون بخش مربوط به نداشتن رابطه عاطفی سخت ترینه. آیا سخت ترین روزهای زندگیم هستن؟ نه. من روزهای خیلی خیلی سخت تر داشتم ولی اون روزها قرار بود تموم بشن بدون اینکه جریانی رو تغییر بدم و تموم شدن. حالا ولی نه جریانی هست و نه مسیری. انگار باید خودم جاده رو بسازم و من در این کار افتضاحم. در واقع من در نقشه کشی جاده خوبم ولی بلد نیستم بسازم. باید یاد بگیرم. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ دی ۱۴۰۴ ساعت ۲۳:۳۷ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان