یه وقت هایی آدمی به سطحی از نفرت از افراد می رسه، که نمی دونه چیکار باید بکنه!
هی می خواد به خودش بقبولونه که نه این نفرت رو کم کن ولی چطور می شه وقتی هی دارن دوباره چاقو رو توی کمرت فرو می کنن؟!
یه وقت هایی آدمی به سطحی از نفرت از افراد می رسه، که نمی دونه چیکار باید بکنه!
هی می خواد به خودش بقبولونه که نه این نفرت رو کم کن ولی چطور می شه وقتی هی دارن دوباره چاقو رو توی کمرت فرو می کنن؟!
داشتم به این فکر می کردم که باید قاطع باشم یا آدمی پر از تردید باقی بمونم! بذارید سوال رو اینطور بازنویسی کنم، آدمی باشم که پر از خطا و تجربه های تلخ و شیرین و آزمون و خطاست و یا آدمی باشم که فرصت ها رو با فکر کردن و سنجش و در واقع بدون شناخت درست رد می کنه و یا می پذیره ؟
سوال اونقدرها سخت هست که گمون نکنم بتونم به راحتی بهش جواب بدم. من می دونم جواب درست چیه ولی جواب درست باب میل جامعه نیست گاهی وقت ها ( درباره این توضیح می دم).
اصلا چی می شه که ما از قاطع بودن فاصله می گیرم؟