دیدار

خسته بودم و روزی بود که بی دلیل بی قرار بودم. رفتم داخل. در اون حالت دیدن یکی از مناسب ترین گزینه هایی که می تونستم ببینم اصلا خوب نبود. بدنم رو جمع کردم و نتونستم کنترل کنم. سوال می پرسید و من انگار که سر قرار رفته باشم، در اون حالتی که از قبل گیج بودم جواب می دادم.

ساده و بدون آرایش بود. یه دفتر پلنگ صورتی کنارش بود، که نشون می داد می خواد ادامه تحصیل بده و کوله ای که به جالباسی آویزون بود.

یه موقعیت خوب پیش اومد و دیدم حلقه نداره. 

بعدش؟ گفت اگه سوالی ندارین تموم شد. 

گفتم نه سوالی نیست و اومدم بیرون. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۲۷ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان