دیدار

خسته بودم و روزی بود که بی دلیل بی قرار بودم. رفتم داخل. در اون حالت دیدن یکی از مناسب ترین گزینه هایی که می تونستم ببینم اصلا خوب نبود. بدنم رو جمع کردم و نتونستم کنترل کنم. سوال می پرسید و من انگار که سر قرار رفته باشم، در اون حالتی که از قبل گیج بودم جواب می دادم.

ساده و بدون آرایش بود. یه دفتر پلنگ صورتی کنارش بود، که نشون می داد می خواد ادامه تحصیل بده و کوله ای که به جالباسی آویزون بود.

یه موقعیت خوب پیش اومد و دیدم حلقه نداره. 

بعدش؟ گفت اگه سوالی ندارین تموم شد. 

گفتم نه سوالی نیست و اومدم بیرون. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۲۷ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

قضاوت روی اعصاب

فرض کنید شما فعالیت a رو دوست ندارین!

این فعالیت مورد علاقه خیلی هاست. برای شما نیست. بعد سر رو در بایستی یه مدت مجبور بودین اون کار رو انجام بدین تا عجیب دیده نشین در ابتدای کار. 

بعد یه مدت کم کم انجامش ندادین و سعی کردین انجامش ندین. حالا فلانی و فلانی اصرار که چرا انجامش نمی دی؟

بعد تو فقط و فقط برای اینکه ناراحت نشن اونم گاهی انجامش می دادی.یه طورایی مجبور بودی.

هی هم بهونه میاوردی. 

بعد یه اتفاقی میفته و فلانی می گه عه تو داشتی زرنگ بازی در میاری توی این کار!!!

خب شما من رو مجبور کردین!!! 

مگه من می خواستم کاری که عذابم می ده وقتی مجبور نیستم رو انجام بدم؟ 

 

 

 

 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۷:۱۳ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

بهتر می شه یا بدتر؟

در برهه های مختلف دهه ای که پارسال به پایان رسید و دهه دوم زندگیم بود، من به مهاجرت فکر کرده ام. گاهی پول نداشتم و گاهی مثل الان ترسیده ام. این اولین نوشته ام در این باره نیست و قطعا آخری هم نخواهد بود ولی ای کاش بود! عمیقا دوست دارم بالاخره در جایی این بادبان رو به سمتی بکشم. از روی آب بودن خسته ام. دلم خشکی می خواد ولی کی می دونه کدوم خشکی خوبه؟

 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۶:۳۳ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

تنفر

یه وقت هایی آدمی به سطحی از نفرت از افراد می رسه، که نمی دونه چیکار باید بکنه!

هی می خواد به خودش بقبولونه که نه این نفرت رو کم کن ولی چطور می شه وقتی هی دارن دوباره چاقو رو توی کمرت فرو می کنن؟! 

 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۴۳ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید

چرایی تردید...

داشتم به این فکر می کردم که باید قاطع باشم یا آدمی پر از تردید باقی بمونم! بذارید سوال رو اینطور بازنویسی کنم، آدمی باشم که پر از خطا و تجربه های تلخ و شیرین و آزمون و خطاست و یا آدمی باشم که فرصت ها رو با فکر کردن و سنجش و در واقع بدون شناخت درست رد می کنه و یا می پذیره ؟

سوال اونقدرها سخت هست که گمون نکنم بتونم به راحتی بهش جواب بدم. من می دونم جواب درست چیه ولی جواب درست باب میل جامعه نیست گاهی وقت ها ( درباره این توضیح می دم). 

اصلا چی می شه که ما از قاطع بودن فاصله می گیرم؟ 

 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۳:۳۴ توسط رویای نیمه شب | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان