خسته بودم و روزی بود که بی دلیل بی قرار بودم. رفتم داخل. در اون حالت دیدن یکی از مناسب ترین گزینه هایی که می تونستم ببینم اصلا خوب نبود. بدنم رو جمع کردم و نتونستم کنترل کنم. سوال می پرسید و من انگار که سر قرار رفته باشم، در اون حالتی که از قبل گیج بودم جواب می دادم.
ساده و بدون آرایش بود. یه دفتر پلنگ صورتی کنارش بود، که نشون می داد می خواد ادامه تحصیل بده و کوله ای که به جالباسی آویزون بود.
یه موقعیت خوب پیش اومد و دیدم حلقه نداره.
بعدش؟ گفت اگه سوالی ندارین تموم شد.
گفتم نه سوالی نیست و اومدم بیرون.