یک> از چهارشنبه تا الان نرفتم سرکار! شرکت ما هم همیشه عقبه و به جای هفته قبل این هفته گفته نیروها 50 درصد باشن. منم فردا و چهارشنبه می رم. یه طورایی هم حوصله تعطیلات رو نداشتم و دارم دیوونه می شم.
دو> شناخت آدم ها واقعا سخته! من فکر می کردم توی این کار خوبم ولی حالا می بینم افتضاحم. افتضاح تر از چیزی که فکرش رو می کردم. شاید همین تجربه های نه صرفا عاطفی و بیش تر اجتماعی باعث شده از ازدواج بترسم.
سه> حدودا چند وقت قبل از قطعی اینترنت یکم به خودم استراحت داده بودم و تا الان ادامه داره ، چون عملا نمی تونستم کاری بکنم. حالا نمی دونم کجای کار بودم اصلا.
چهار > جدیدا بی دلیل تپش قلب می گیرم و این نشون می ده اوضاع اصلا خوب نیست و فشار زیادی رومه.
پنج> دو سال قبل زرافه می گفت تو فلان طور هستی و من می گفتم نه! و بله دوستان من دقیقا فلان طورم. با وجود اینکه تا چند وقت قبل هم این رو نمی پذیرفتم.
شش> چند وقت قبل یه پروژه استارت آپی رو شروع کردم و تا یه جایی پیش رفتم و خوب بود. بعدش کم کم رهاش کردم. اصلا نمی دونم واقعا به کجا می رسه ولی دوست دارم تا جایی که می تونم روش کار کنم ولی تمرکز کافی ندارم و اینکه اولویتم نیست انگار.
شماها چه خبر؟